اگر فیلم را دیدهاید، این متن را بخوانید.
بیایید بررسی کنیم که از این فیلم چه میتوان آموخت.
روایت درباره راهبی است که به دور از هیاهوی شهر، در معبدی شناور بر سطح برکهای در دل طبیعت زندگی میکند. او به همراه پسربچهای که در حال تعلیم است، روزگار میگذراند. افراد گرفتار دردهای جسمی و روحی برای درمان نزد او میآیند. این معبد، گویی نمادی است از گل نیلوفر آبی که بر سطح آب میروید و در آیین بودایی و هندو، نماد بیداری معنوی و روشنایی ذهن است. بودا نیز اغلب بر نیلوفری نشسته تصویر میشود که نشانی از آگاهی و روشنگری دارد.
اگر از سکوت و طبیعت لذت برده میشود، تمام لحظههای این فیلم مجذوبکننده خواهند بود. فیلم، چهار فصل طبیعی را در منطقهای از کره زمین مان با زیبایی و دقتی مثالزدنی به تصویر میکشد. موسیقی متن نیز همراستا با حس و حال صحنهها، تأثیری عمیق بر بیننده میگذارد.
درس اول: پاکی کودکانه یا تاریکی پنهان؟ تأملی بر نقش تربیت و عقاید تحمیل شده
در آغاز فیلم، کودکی را میبینیم که به سبب تنهایی، برای سرگرمی با جانوران پیرامون خود بازی میکند: ماهی، قورباغه، مار. کودک در نگاه ما نماد معصومیت است، اما زمانی که در حال آزار جانوران با خندههای کودکانه لذت میبرد، این تصور به چالش کشیده میشود.
در این لحظه، مخاطب درمییابد که انسان در دوران کودکی و با ظاهری معصوم قابلیت بروز تاریکی درون را دارد. نادانی و تمایل به شر در وجود انسان نهفته است و همین نکته، اهمیت تربیت و تعلیم را روشن میسازد.
اما نکتهای عمیقتر در پایان فیلم آشکار میشود:
زمانی که راهبی جوان برای اقامت به عنوان راهب جانشین به معبد میاید ، سنگی به خود میبندد و مجسمهای از بودا را در دستان خود حمل میکند تا آن را بر فراز کوه قرار دهد و در ارتفاعات به عبادت بپردازد. تماشاگر درمییابد این کار جزو عقاید و رسوم راهبان است و آن کودک که این کار را با جانواران میکرده قبلا این صحنه را دیده است یا خود تجربه کرده است و وقتی که سنگ به جانوران میبست و از تلاش بی ثمر آنها برای حرکت کردنشان و آزار دیدن آنها لذت میبرد شاید آن کودک از منظر خودش تصور میکرده که جانوران، کاری معنوی و مقدس انجام میدهند.
اما دیدیم که راهب پیر به او هشدار میدهد که اگر آن جانور مرده باشد، او باید تا پایان عمر سنگی در دلش حمل کند.
در اینجا، سؤالی بنیادین مطرح میشود: آیا همه آموزههای مذهبی فضیلتمند هستند؟ در بسیاری از آیینها، رنج و سختی راهی بهسوی رشد معنوی تلقی میشود. اما عقلانیت فردی باید بتواند میان رنج مفید و رنج تحمیلشده تمایز قائل شود.
آیا بستن سنگ به خود و بالا رفتن از کوه واقعاً نشانی از ایمان است؟ در ادیان توحیدی، کرامت ذاتی انسان مورد تأکید قرار گرفته و بیان شده که خداوند به انسان منزلت و بزرگی عطا کرده است. این کرامت شامل نعمتهایی چون عقل، اراده، آزادی، و امکانات زندگی میشود که برای رشد، تعالی، و زندگی سالم به کار گرفته میشوند. . پس رشد و تعالی باید در چارچوب این کرامت و بهرهگیری از نعمات انسانی تعریف شود، نه در تحمیل رنجهای بیهوده.
درس دوم: عشق یا شهوت؟ جستجوی معنا در کشاکش ایمان و خواستههای انسانی


پسر بزرگتر میشود و عاشق دختری میگردد که برای درمان به معبد آمده بود. او تحت تأثیر عشق، سنتها و قواعد معبد را نادیده میگیرد؛ اجازه میدهد دختر به روی مجسمهی مقدس بنشیند و برای رسیدن سریعتر به دختر، دیگر از درِ اصلی که گویی عبور از آن جزو رسومات است عبور نمیکند.
چیزی مهمتر از حتی عقایدش در وجودش تبلور کرده بود و اون عشق بود.
گویی عشقِ بی دلیل ، بیداری معنوی را خاموش و نیل به روشنایی را تاریک کرده است.
عشق، بهتدریج جایگزین ایمان میشود.
پسر پس از رفتن دختر نتوانست دوری او را تاب بیاورد و معبد را ترک کرد تا او را بیابد. در هنگام فرار، تنها دو چیز را با خود برداشت: مجسمهی بودا و یک خروس
با ترس فرار میکرد، تنها … شاید مجسمه ی بودا تنها همراه و دلگرمی او برای مسیر پیش رویش بود.
اومیدانست برای پیدا کردن آن دختر به اولین عشقش که ایمان او بود روی آورد.
در آن لحظه شعری از یک شاعر فرانسوی که سالها پیش خوانده ام و نام او را فراموش کرده ام به ذهنم خطور کرد:
«اگرچه ایمانی که مرا به خداوند مطمئن میکرده، مرده، اما من به یاد خوشیهای ایمان در سوگ نشستهام…»
او مجسمه بودا را همراه خود برد که از ایمانش یاری بگیرد برای رسیدن به خواسته اش، اما خروس چطور ، خروس نماد “شهوت” یا “میل و اشتیاق” (rāga) است.
در فلسفه بودایی، این میل بهصورت میل جنسی، وابستگی به اشیاء، لذتهای دنیوی و دلبستگی به زندگی مادی نمود پیدا میکند.
این اشتیاق نادیده و بیپایان به لذت و ارضای نفس، یکی از عوامل اصلی است که انسان را در چرخه تولد و مرگ نگه میدارد و مانع رسیدن به رهایی روح میشود
در نهایت، پسر در حالی آشفته به معبد بازمیگردد. دختر به او خیانت کرده بود، و او نیز او را به قتل رسانده بود. راهب پیر به او گفت:
«گاهی مجبوریم از چیزهایی که دوستشان داریم دست بکشیم… چیزی که تو دوستش داری، دیگران هم دوست خواهند داشت.»
درسی که این بخش به همراه دارد، هشدار نسبت به عشقیست که بدون شناخت و هدف شکل میگیرد. چنین عشقی، اگر با شهوت آمیخته شود، میتواند به ویرانی ختم گردد. راهب به او هشدار میدهد که شهوت، حس تصاحب را بیدار میکند و این حس میتواند منجر به جنایت شود.
جمعبندی:
فیلم براساس آموزههای بودایی ساخته شده است و برای درک کامل آن، آشنایی با مفاهیمی چون تناسخ، چرخهی زندگی و دگرگونی مداوم ضروریست. در این فیلم فصول سال بهعنوان نمادهای این چرخه مطرح میشوند:
- بهار: تولد و آغاز
- تابستان: شور و اشتیاق
- پاییز: پختگی و درک بیشتر زندگی
- زمستان: مرگ، خاموشی و آرامش
فیلم «بهار، تابستان، پاییز، زمستان… و بهار» ما را با مفهوم درونی زندگی، بازتاب اعمال، رهایی از نفرت و کینه، و ارزش سکوت و تأمل آشنا میسازد. برای رسیدن به آرامش درونی، باید با تمایلات خود مواجه شد، از اشتباهات درس گرفت و راه بازگشت به خویشتن را شناخت.
