خطر اسپویل. اگر فیلم را دیدهاید، بخوانید
چه درسهایی از این فیلم میگیریم؟
چگونه میتوان الهامبخش رفتار و زندگی دیگران شد، بدون آنکه مستقیماً بخواهیم افراد را تحت تأثیر قرار دهیم؟ پاسخ این است: باید مک مورفی باشیم.
مک مورفی (نیکلسون) متهم به تجاوز به دختری زیر سن قانونی است و دادگاه، با این احتمال که او دارای مشکل روانی باشد، او را به تیمارستان میفرستد تا بررسی شود که آیا او بیمار روانی است یا یک جانی، تا روند محاکمه و تعیین حکم عادلانه صورت بگیرد.
در این تیمارستان همه با هم کارت بازی میکنند، سیگار برایشان آرامشبخش است. گویی صلح میانشان برقرار است. هرکدام در زندگی شخصیشان واقعه یا وقایعی را تجربه کردهاند که موجب شده دیوانه شوند یا دیوانه انگاشته شوند. مک مورفی بهسرعت با آنها ارتباط میگیرد و ادغام میشود.
درس اول: بازی بسکتبال
شخصیت شیف ، سرخپوست قد بلندی که حرف نمیزند، گفته میشود که ناشنوا و لال است. مک مورفی هنگم بازی بسکتبال به او میگوید: “تو قد بلندی داری، میتوانی به تیم کمک کنی، میتوانی توپ را درون حلقه بیندازی” و سپس به او توضیح میدهد که چگونه میتواند بهتر بسکتبال بازی کند. تیم مقابل آنها مددکاران و کارمندان آسایشگاه هستند. یکی از آنها به مک مورفی میگوید: “بیا سریعتر بازی کنیم، او حرفهای تو را نمیشنود و نمیفهمد، پس هیچ کمکی نمیکند.” مک مورفی در پاسخ میگوید: “خب، برایش ضرری هم ندارد…”.
هدف مک مورفی چیست؟ اینکه آنچه انجام میدهند را بهتر انجام دهند. در آن لحظه، بازی بسکتبال همه چیز بود برای او. هر کاری برای بهتر بازی کردن انجام میداد. او پتانسیل و قد بلند چیف را کشف کرده بود و در جهت بهتر شدن، به او توصیههایی میکرد.
نکته اصلی اینجاست که گاهی میگوییم به افراد کاری نداشته باشیم، بگذاریم کار خودشان را بکنند. ممکن است تجربهای داشته باشیم که فردی را توصیهای کرده باشیم اما به خاطر خودخواهیاش، نصیحت ما را نادیده گرفته باشد. اما اگر نیت ما خیر و هدف ما در جهت منفعت جمعی و ایجاد ارزش باشد، باید حرف خود را بزنیم. شاید گوش طرف مقابل کاملاً بسته باشد، اما به قول مک مورفی: ضرری هم ندارد.

به قول سعدی:
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
فیلم که جلوتر میرود، بازهم بازی بسکتبال را میبینیم. اینبار همه چیز فرق کرده است. چیف در آنسوی زمین توپ را درون حلقه میاندازد، با غرور و سینهای سپر شده برمیگردد، توپ حریف را بلاک میکند و میخندد. تیم برنده میشود. در فاصله چند روز بین این دو سکانس، چیف به حرفهای مک مورفی فکر کرده، اعتمادبهنفس گرفته، چیزی را کشف کرده است…
درس دوم: کار نشد ندارد

جلسات تراپی جمعی را میبینیم. هرکسی تجربهای تلخ از زندگی خود را بازگو میکند و آن را بررسی میکنند. اما بازگو کردن آنها چیزی جز ناراحتی و ناآرامی برایشان ندارد و حالشان را بدتر میکند.
مک مورفی به این موضوع و بیهوده بودن این جلسات پی میبرد. ناگهان در یکی از جلسات میگوید: “بهجای این جلسات، برایمان بازی بیسبال را پخش کنید.” پرستار ریچد پیشنهاد رأیگیری میدهد. جز دو سه نفر، بقیه دست خود را بالا نمیآورند. اما چهرههایشان میگوید که میخواهند دستشان را بالا بیاورند، اما جرأتش را ندارند. معلوم است که چیزی در آنها کشته شده است: جسارت بیان خواستههایشان.
همه ما در زندگی با “یک پرستار ریچد” مواجه شدهایم. کسی که در ظاهر نشان میدهد برای شما کار مفیدی میکند، اما رفتار و نتیجه عملکردش، عکس این را ثابت میکند.
مک مورفی متوجه این موضوع شده است. جلوی تلویزیون خاموش میایستد و شروع به گزارش فرضی بازی بیسبال میکند. همه دور او جمع میشوند. بعد از یک جلسه تراپی کسلکننده، حالا همه میخندند و خوشحالاند. گویی شاید تماشای یک بازی بیسبال بتواند بهترین تراپی باشد… حتی برای افرادی که در یک تیمارستان زندگی میکنند.
حمیدرضا صدر زیبا میگوید: “زندگی مانند شنا کردن در اقیانوسی پر موج و پرتلاطم است. تماشای فوتبال همان لحظهای است که به روی آب میآییم و نفسی تازه میکنیم.”
. مک مورفی میگوید من این آبخوری را بلند میکنم پرت میکنم تو پنجره و حصار فلزی بیرونی را میشکنم و همه از پنجره فرار میکنیم. ان آبخوری که ازجنس سنگ بود شاید 2 تن وزن داشت. همه به او خندیدند و گفتند نمیتوانی ان را بلند کنی با او شرط بستند.
او شروع میکند به زور زدن، رنگ چهره اش سرخ میشود ادامه میدهد… نمیتواند،
دفعه بعد که با دیدن بازی بیسبال مخالفت میشود، همه در اتاقی نشسته اند و غمزده مک مورفی پیشنهاد میدهد که به مرکز شهر بروند و بازی را در یک کافه تماشا کنند. همه میپرسند: “چگونه؟” آنها خود را زندانی دائمی میدانند. مک مورفی میگوید: “من این آبخوری را بلند میکنم، به پنجره میکوبم حصار فلزی بیرونی را میشکنم و فرار میکنیم.” آبخوری که از سنگ ساخته شده بود، شاید دو تن وزن داشت. همه به او خندیدند و گفتند نمیتوانی آن را بلند کنی با او شرط بستند.
او شروع میکند به زور زدن، رنگ چهره اش سرخ میشود ادامه میدهد…، اما نمیتواند آن را بلند کند. بااینحال، در سکوت از اتاق خارج شده و میگوید: “ولی تلاشم را کردم، نکردم؟ حداقل
سعیام را کردم.”
چندمین جلسه تراپی بود، نمیدانم. چزویک و دیگران را میبینیم که دارند اعتراض میکنند، بلند فریاد میزنند، چرا قبلاً این صحنه را ندیده بودیم؟ زیرا رفتار مک مورفی به آنها جسارت و شهامت بخشیده بود.
در سکانس آخر دیدیم چیف سرخپوست با سودای آزادی و رهایی به سمت سینک سنگی رفت، سنگی که شاید با کمک گرفتن یک چرخ، ماشین و یا حدود 10 نفر میشد آن را تکان داد. آن را بلند کرد و به سمت پنجره پرتاب کرد حصار ر شکست و فرار کرد … شاید روزی برسد کانادا
رفتار و تلاش های مک مورفی الهام بخش همگی آنها بود. اگر مک مورفی تلاش برای بلند کردن آن آبخوری نمیکرد، سرخپوست هیچوقت به فکرش خطور نمیکرد بتواند برای بلند کردن آن تلاشی بکند.
اگرمک مورفی برای اولین بار به جلسات تراپی اعتراض نمیکرد هیچکس بعدا خواسته هایش را فریاد نمیزد.
درس سوم: چگونه محبت و نیت خیر، اعتماد میآورد و دلها را نزدیک میکند
کاری که مک مورفی با چیف برای بازی بسکتبال با او کرد. حال او را دگرگون کرده بود. اعتماد به نفس بیشتری داشت. گویی عزت نفس پیدا کرده و ارزشی برای زیستن یافته بود.
زمانی که مک مورفی درگیر میشود چیف سرخپوست به کمک او میرود مانند کودکی که دارد لگد شدن دوست صمیمی اش را میبیند و برای کمک به او خیز برمیدارد.
پشت اتاق شوک هر دو وقتی باید تنبیه میشدند مک مورفی آدامس موزی به چیف میدهد او با لذت آدامس را میجود و …
برای اولین بار حرف زدن چیف را میبینم او خودش را به کر و لالی زده بود. انگار سرخپوست خردمند و آگاه داستان که طریقه سکوت و ضبط وقایع برای زندگی اش انتخاب کرده بود در مقابل مک مورفی تسلیم شده بود. مانند 2 دوست صمیمی در مهد کودک که خالصانه باهم گفتگو میکنند. برنامه فرار و کانادا را میچینند.

روزی که قرار بود برای گردش به خارج از آسایشگاه بروند و پنهانی زودتر از موعد از آنجا خارج شدند و مک مورفی آن هارا به دریاچه و قایق برد شکوهمند بود. لحظه ای که به مارتینی ماهیگیری را یاد میدهد و به او میگوید مارتینی تو یک ماهیگیر هستی، لبخند شیرین او را غلیظ تر میکند، چشمان مهربان او را تنگ تر. مارتینی همان آدمی است که با لبخندی شیرین، چشمانی مهربان، دلی ژرف اگر در جامعه بود بین آدم ها همه عاشق او بودند، چرا باید در دیوانه خانه عمرش را میگذراند.
وقتی مک مورفی رانندگی با قایق را به چزویک آموزش میداد و او سکان را به دست گرفت در حالت چهره ی چزویک میتوان دید که انجام کاری مفید، چطور زندگی را معنا دار میکند.
کاری که مک مورفی برای بیلی کرد.
در شب آخر و مهمانی از خودگدشتگی مک مورفی برای بیلی باعث شد تمام برنامه فرار ناتمام بماند.
وقتی که صبح شده بود پرستار رچد عصبانی به داخل آسایشگاه آمد، بیلی از اتاق بیرون آمد و بدون لکنت زبان داشت صحبت میکرد، بیلی خوب و سرحال بود، پرستار راچد او را سرزنش کرد و به بیلی گفت که به مادرت میگویم چکار کردی…
لکنت بیلی برگشت…
مک مورفی خیره به این اتفاق، نگاهی پر از فکر. فکری که میگوید: این ها دیوانه نیستند، این رچد هست که این ها را دیوانه کرده…

این ها عادی ترین و انسان هایی هستند که میتوانند بیرون باشند و زندگی کنند.
این فیلم یک پیام روشن دارد: “جرأت تغییر، جرأت ایستادن و تأثیرگذاری.”

سلام ارش عزیز دیدگاه شما را خواندم – عالی بود – این فیلم یک شاهکار هست – میشه ساعت ها راجبش حرف زد – و همیشه چیز های جدید برای ارایه به ما داره – تشکر میکنم از شما که این فیلمو به من معرفی کردی