
کوتاه ببینیم از شوپنهاور چه چیز میتوانیم یاد بگیریم.
شناخت اجمالی شوپنهاور
آرتور شوپنهاور، همچون بودا، از ناعدالتیهای جهان متحیر بود؛ از فقر، بیماری، و رنج بیپایان. اگر شما زندگی را چندان سخت و ناعادلانه نمیبینید، شاید به این دلیل است که شخصاً آن را بهخوبی تجربه نکردهاید. اما شوپنهاور و بودا، در مقیاس فردی سخن نمیگفتند، بلکه نگاهی جامع به جهان داشتند.
شوپنهاور در ۱۷ سالگی ثروت هنگفتی به ارث برد و تا پایان عمر، زندگی راحتی داشت. از نظر ظاهری، فردی خوشتیپ و خوشاندام بود. اما فلسفهی او، نگاهی عمیق و فراگیر به جهان داشت. او معتقد بود که اگر تصور میکنید زندگی عادلانه است، به کودکی چهارساله بیندیشید که از ضربات پدر الکلیاش جان باخته، به بیگناهانِ شکنجه و اعدامشده، به قربانیان زلزله، یا به فاجعهی نسل کشی. شوپنهاور میگفت که جهان چنان آفریده شده که گویی توسط موجودی شیطانی طراحی شده است که از رنج انسانها لذت میبرد
زندگی و سبک روزمرهی شوپنهاور
او همیشه تنها بود و به تنهایی عشق میورزید. معتقد بود که نوابغ، بهدلیل هوش برتر خود، اغلب در انزوا هستند، چرا که مونولوگهای درونی آنها، بسیار هوشمندانهتر از مکالمه با دیگران است. برنامهی روزانهی او شامل سه ساعت نوشتن، یک ساعت نواختن فلوت، صرف غذا در رستوران با پاپیون سفید، مطالعه در کتابخانه، گردش عصرگاهی با سگهایش، و شبها حضور در اپرا و تئاتر بود. از سروصدای زیاد بیزار بود و اعتقاد داشت که میزان صدایی که انسانها ایجاد میکنند، با بهرهی هوشی آنها نسبت عکس دارد.
فلسفهی سعادت در نگاه شوپنهاور
شوپنهاور، مانند ارسطو، باور داشت که سعادت در لذت جویی نیست، بلکه در گذر از رنجهای زندگی معنا مییابد.
ارسطو: (( هدفِ خردمند لذت جویی نیست، بلکه فارغ بودن از رنج است.))
شوپنهاور میگوید:
کسی که که میخواهد زندگی اش را از دیدگاه فلسفه سعادت جمع بندی کند، بهتر است صورتحساب را بر مبنای بلاهایی که از آنها گریخته است بنویسد، نه بر مبنای لذت هایی که از آنها بهره مند شده است.
آری فلسفه سعادت باید نخست بر این نکته نیز تاکید کند که نامی که بر آن نهاده اند حسن تعبیر است و از عبارت ((سعادتمند زیستن)) باید ((با مصیبت زیستن)) یعنی زندگی تحمل پذیر را فهمید.
Man muss suchen durchzukommen.
Es wird schon durch die Welt kommen
به بیان دیگر، سعادت در تحملپذیر کردن زندگی و رهایی از دردهای روحی و جسمی است، نه در تجملات و لذتهای زودگذر.
سه بخش زندگی از دیدگاه شوپنهاور
او زندگی را به سه بخش تقسیم میکند:
۱. آنچه هستیم: شخصیت، سلامت، نیرو، زیبایی، اخلاق، هوش و تحصیلات.
2. آنچه داریم: اموال و داراییها.
3. آنچه مینماییم: تصویری که دیگران از ما دارند.
به باور او، سعادت انسان به آنچه که هست وابسته است، نه به آنچه که دارد یا مینماید. چنان که گوته میگوید:
«همه مردمان، چه آنان که در مقامی پست اند ، چه آنان که در زندگانی پیروز اند همواره معترف اند که تنها سعادت ساکنین کره خاک شخصیت آنان است.»
Volk und Knecht und Überwinder,
Sie gestehn, zu jeder Zeit:
Höchstes Glück der Erdenkinder.
Sei nur die Persönlichkeit
راهکارهای سعادت در رابطه با شخصیت فردی
پس برای سعادت در زندگی، آنچه هستیم یعنی شخصیت مان نخستین و مهمترین امر است.
موهبت های ذاتی مانند شخصیتی بزرگ منش، فکری کارا، طبعی سعادتمند، خویی شاد و جسمی متعادل و کاملا سالم، یعنی خلاصه فکر سالم در بدن سالم، نخستین و مهمترین لوازم سعادت اند.
تعادل میان گذشته، حال و آینده
به طور متناوب و متعادل توجهمان را به حال و آینده معطوف کنیم. آنهایی که فقط در زمان حال زندگی میکنند سبکسرانی هستند و دیگران که بیش از اندازه در آینده سر میکنند افرادی بزدل و محتاط اند. آنها فقط به فکر جلو رفتن هستند و دچار ناشکیبایی میشوند مانند خران ایتالیایی که جلوی سر آنها با چوب کاه آویزان میکنند و به امید رسیدن به آن کاه کل زندگی را میدوند.
و برای اینکه بتوانیم کاملا سنجیده زندگی کنیم و از همه درس هایی که حاصل تجربیات ماست استفاده کنیم، لازم است مکررا به گذشته بیندیشیم و آنچه را که بر ما گذشته است یا کرده ایم همراه با احساسی که در اثر هر واقعه در ما بوجود آمده است، در ذهن مرور کنیم.
دستورالعمل فیثاغورث در این باره این است که هرشب پیش از خواب آنچه را که در روز کرده ایم از نظر بگذرانیم.
ستایش تنهایی
خلا روحی، علت عمده آن است که آدمیان به دنبال معاشرت تفریح و سرگرمی و انواع تجملاتی میروند که بسیاری از مردم را به اسراف و سرانجام به فقر می کشاند.
هیچ چیز مهمتر از غنای درونی، غنای روحی، آدمی را از این بیراهه مصون نمی کند: زیرا این غنا هر چه بیشتر شود، برای بی حوصلگی و سر رفتن حوصله جای کمتری باقی میگذارد.
کسی که از نظر ذهنی پر مایه است در درجه اول طالب این است که از رنج و ناراحتی ازاد باشد و آرامش و فراغت داشته باشد و در نتیجه به دنبال زندگی آرام ، با قناعت و در حد امکان بدون درگیری است.
از این رو، پس از اندک آشنایی با کسانی که به اصطلاح همنوع او هستند، به انزوا کشانده میشود و اگر در شعوری در حد کمال داشته باشد، تنهایی را برمیگزیند.
زیرا آدمی هرچه در درون خود بیشتر مایه داشته باشد از بیرون کمتر طلب میکند و دیگران کمتر میتوانند چیزی به او عرضه کنند. از این رو بالا بودن شعور به دوری از اجتماع منجر می گردد.
هر کس فقط میتواند با خود در هماهنگی کامل باشد نه با دوست و نه با همسر خود، زیرا تفاوت های فردی و مزاجی هرچند اندک باشند، همواره به ناهماهنگی منجر میشوند. آرامش عمیق و حقیقی دل و راحتِ تمام عیار روح، که بعد از نعمت سلامت، بالاترین نعمت روی زمین است، فقط در تنهایی قابل دسترسی است و اگر آدمی خود، بزرگ و پر مایه باشد، لذت بخش ترین وضعیت ممکن را بر کره کوچک خاک با این دو میتواند داشته باشد.
هر چه آدمی به علت شرایط ذهنی یا عینی کمتر مجبور به تماس با دیگران باشد، در وضع بهتری است.
مضرات تنهایی و عزلت را اگر نمیشود یکجا احساس کرد، لااقل میتوان حدود آن را تشخیص داد. اما جمع موذی است، زیرا در پس ظاهر تفریح، مراوده و لذت معاشرت و … زیان های جبران ناپذیری را پنهان می کند.
شوپنهاور همواره تاکید دارد که تنهایی را تحمل کنید زیرا سرچشمه ی سعادت و آرامش روح است.
او در کتاب ملحقات و متممات جلد دوم داستانی از خارپشتان تعریف میکند. و نشان میدهد که کاملا مخالف با معاشرت نیست و میگوید معاشرتی بودن و در جمع بودن خوب است.
روزی تعدادی از خارپشتان در روزی سرد زمستانی دور هم جمع میشوند تا گرم شوند. دیری نمی گذرد که خار های یکدیگر را حس میکنند و از هم فاصله میگیرند. این کار را تا زمانی انجام میدهند که سرانجام فاصله ی مناسب را پیدا کنند. با این کار از لذت گرما تا حدی بهره مند شوند و از نیش تیغ یکدیگر در امان میمانند.
در مجموع شوپنهاور لذت و سعادت را به دور افراد میدید و در جایی هم سخنی از برناردن دوسن پیر نویسنده فرانسوی قرن 18 نقل میکند: امساک در خوردن، سلامت بدن را تضمین میکند و امساک در معاشرت، سلامت روان را
همینطور ولتر فیلسوف فرانسوی میگوید: زمین پوشیده از افرادی است که سخن گفتن با آنان بی فایده است.
سعدی شاعر پارسی در گلستان باب دوم در اخلاق درویشان میگوید: از آن تاریخ ، ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم و السَّلامَةُ فی الوحدةِ (تندرستی و بی گزندی و رهایِش در تنهایی است).
در آخرین راه حل شوپنهاور میگوید که باید تنهایی را با خود به جمع برد، یعنی آموخت که حتی در جمع نیز تا اندازه ای تنهایی خود را حفظ کرد، از این طریق که:
- هر چه می اندیشید فورا ابراز نکنید.
- آن چه را میگویند زیاده به جدّ نگیرید.
- از دیگران نه از حیث اخلاقی و نه از حیث عقلی انتظار بسیار داشت
- بی اعتنایی به نظرات آنان
که اینها مهمترین روش برای اعمال شکیبایی هستند.
مشغولیت و فعال بودن
وقتی در سفرهای طولانی هستیم متوجه میشویم که نداشتن مشغولیت معین، چه تاثیرات زیان آوری بر ما میگذارد ، زیرا فقدان فعالیت واقعی موجب نارضایتی می گردد گویی که از عنصر طبیعی خود بریده ایم.
تلاش و پنجه افکندن با مشکلات نیاز انسان است.
مثالی از مورچه ها میزنم زمانی که در حال جابه جایی غذا هستند فرومون هایی از خود ترشح میکنند و از این طریق به دیگر مورچه ها اطلاع میدهند که در این جا غذا یافته اند که دیگر مورچه ها هم بیایند. طی یک ازمایشی غذایی را بر شاخه ای میگذارند و فهمیدند که وقتی مورچه ها این مسیر سربالایی را بالا می روند تا به آن غذا برسند مقدار فرومون های بیشتری ترشح میکنند. این فرمون بیشتر حاصل از رضایت از کار سخت و رنج بیشتر است.
نگرش شوپنهاور به دیگران و ایرادات آنها
برای پیمودن راه زندگی، صلاح آدمی در این است که توشه بزرگی از 2 چیز را همراه داشته باشد: یکی احتیاط و دیگری مدارا
هرکس ناگزیر در میان دیگر انسان ها زندگی میکند، نباید هیچ کس را به علت ذاتی که دارد مطلقا مردود بشمارد، حتی اگر بدترین، فلاکت بارترین یا مضحک ترین فرد باشد، بلکه باید فردیت او را به منزله واقعیتی تغییر ناپذیر قبول کند که بر پایه اصلی ابدی و متافیزیکی باید چنان که هست باشد.
برای زندگی در میان آدمیان، باید برای همه ، با هر خصوصیتی که دارند، هر قدر هم نا به هنجار، حق وجود قایل باشیم و فقط میتونیم بکشیم که از خصوصیاتشان بر حسب نوع و کیفیتی که دارند استفاده کنیم. اما نه میتوانیم امیدی به تغییرشان ببندیم ، نه چنان که هستند محکومشان کنیم.
ایرادات دیگران
ما وزن بد خودمان را احساس نمی کنیم، اما وقتی اجسام خارجی را به حرکت در بیاوریم وزن آن را احساس میکنیم. انسان همینطور متوجه کمبود و عیوب خود نمیشود ، بلکه عیب، کمبود، بی ادبی و خصوصیت نفرت آور دیگران را به آشکار میبیند و آن هارا به زبان می آورد. وقتی انسان ایرادات دیگران را شناسایی کرد و در مورد آن اقدام به قضاوت و صحبت با دیگران کرد یعنی خود آن ایرادات را دارد و درک میکند و مانند سگی میماند که در برابر آینه پارس میکند، زیرا نمی داند که آنچه می بیند تصویر خود اوست، بلکه میپندارد سگ دیگری در برابر او قرار دارد.
شاعر پارسی نظامی گنجوی میگوید: « آینه چون نقش تو بنمود راست، خود شکن، آینه شکستن خطاست.»
شوپنهاور به انجیل اشاره میکند که در آن گفته میشود خرده چوبی در چشم دیگران و تیری در چشم خود. مانند ضرب المثل فارسی یک سوزن به خودمان، یک جوالدوز به دیگران.
راهکار او در برخورد با ایرادات دیگران تسامح است. مدارا و آسان گرفتن.
او میگوید تسامح در اصل خوب است، اما با توجه کردن به عیب دیگران و سرزنش آن برای آگاهی به عیوب خود وسیله ای بسیار مناسب است.
بخت و اقبال
شوپنهاور میگوید اگر زندگی را یک سفر با کشتی ببینیم نقشِ بخت و اقبال را باد ایفا میکند.
بخت مساعد بادی است که ما را پیش می راند و بخت نا مساعد باد مخالفی است که ما را منحرف میکند و این ماییم که بتوانیم بهتر پارو بزنیم و بادبان را هدایت کنیم.
یا مثلا زندگی را یک بازی ببینیم اگر تاس چنان که مایلیم ننشیند، ناچاریم با عددی که بر حسب تصادف آمده است چنان هنرمندانه بازی کنیم تا نتیجه بهتر شود.
دیدگاه شوپنهاور درباره عشق و نیروی جنسی
بر خلاف دیگر فیلسوف ها او میگوید نیروی جنسی بسیار اهمیت دارد به طوری که میتواند تا با نیرویش عقل و استدلال انسان را تعطیل کند و باید مورد بررسی فلسفی قرار بگیرد
اول باید ساختار فکری شوپنهاور رو روشن کرد:
جهان 2 بعد دارد
تصویر واقعیت : همان چیزی که میبینیم و تجربه میکنیم
نیروی پنهان: برای دستگاه حسی انسان قابل تجربه نیست فقط با عقل شاید به ان پی ببرد
یک اقیانوس را تصور کنید.
مثلا موج های آب تصاویر واقعیت
نیروی آبهای زیر اقیانوس نیروی پنهان هستند
حال ذهن انسان را تصور کنید.
خودآگاه تصویر واقعیت از ذهن انسان است
و ناخوداگاه نیروی پنهان ذهن انسان است
عشق و هوش آمیزش جنسی تصویر واقعیت است
و نیروی پنهان در اینجا شوپنهاور بهش میگه اراده معطوف به حیات
ملاقات اول اکثر ازدواج ها اول عاشقانه بوده، پس چرا اینقدر جدایی ها پدید می آیند
پس مشکل کار کجاست
هدف طبیعت از عشق و آمیزش جنسی ، هیچوقت خوشبختی انسان نبود
شوپنهاور میگوید در طبیعت نیروی پنهانی هست به نام اراده معطوف به حیات این نیرو به ما کمک میکند کسی را ببینیم و به آن احساس عشق و تمایل جنسی پیدا کنیم
انسان فکر میکند که به خاطر خوشبختی خودش است که دارد عاشق میشود و ارتباط جنسی برقرار میکند بلکه نمیداند این نیروی پنهان اراده ی معطوف به حیات است که او را برده ی خود کرده است.
هدف اصلی اراده معطوف به حیات، تولید مثل و ادامه حیات می باشد نه خوشبختی
اون لحظه ای که قرار و مدار برای دیدار اول گذاشته میشود یا شماره تلفن رد و بدل میشود به تولید مثل و خوشبختی فکر نمیکنیم چون این در ناخودآگاه قرار دارد و در لحظه به آن واقف نیستیم
وقتی که همسر با تندی میگوید این دفعه نوبت توست که بچه را بغل کنی تا گریه نکند، بازهم انسان متوجه نمیشود که این بازیِ این نیروی پنهان بوده است .
مثل فیلم مظنون همیشگی همه دارن برای یک فردی به اسم کایزر کار میکنند که او را نمیبینند و فکر میکنند برای منافع خودشون دارن دزدی میکنن اما همه چیز به نفع کایزر بود
اراده ی معطوف حیات، حیله ی طبیعت است.
و انسانی که به نا عدالتی این دنیا پی برده به این حیله آگاه است و اگر فکر میکند که دنیا جای خوبی نیست فرزندآوری میکند یا در جهت بهتر کردن شرایط زندگی افراد در سختی تلاش کند.
بسیاری از شما مخالف این افکار هستین ولی خوبیِ فلسفه این است که حداقل به ما کمک می کند با دیدگاه های مختلفی به زندگی بنگریم.